تبليغاتX
خاك
سخن
دلبر اسایش ما مصلحت وقت ندید       ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:42  توسط هابيل  | 

  • با سکوت فقط با سکوت شاید بشه بودن خودتو به ظهور برسونی ومثل مار مولک کاراتو پیش ببری نه مثل هیچ جانور دیگه مثل یه مارمولک بدجنس که من خیلی دوستش دارم چون طبیعت وسم زدایی میکنه حالا تو فکر کن بدذاته شایدم هست.
  • کی داره کیف می کنه از اینکه ما به جون هم افتادیم ایکاش می دونستیم تا شاید ما هم اونو منتر خودمون میکردیم.
  • هر چند خودش انتر باشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط هابيل  | 

  • بهش گفتم از این به بعد دیگه باید خیلی مواظب رفتارت با من باشی .
  • گفت چیه چه خبر شده خر خرما ریده؟
  • نه اخه ........
  • الان من توي اين دنيا يكي رو دارم .يكي كه نشسته وهر ان ارزوي مرگم ومي كنه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:50  توسط هابيل  | 

  • هزار بار خواستم بهش بگم اما نشد یا نتونستم حالا چه فرقی می کنه؟.
  •  بگم هر وقت اگه خواستی خیانت کنی اولین کسی که بفهمه باید من باشم باید بیای مثل بچه ی ادم بشینی دردتو بگی .
  • اخرش که چی از اولش حدس می زدم یه سری اخلا قای گند وهیچوقت کنار نمی ذاری.
  • حالا دیگه می ری از تو سوراخی اینو اونو دید می زنی اگه یه کسی بفهمه ما اینجاییم چه خاکی به سرت می کنی؟ بدبخت
  • من که رفتنم حتمیه تو باید برا خودت زور بزنی ولی راهش این نیست الاغ بیا پیش خودم بهت بگم.
  •  بیخود دست وپا نزن .
  • خره قرار نیست که همه از یه راه مشترک به یه جا برسن همه فوت اخرو واسه خودشون نگه میدارن حتی ننه ات.
  • ـ
  • ـ
  • ـ
  • ـ
  • حالا تو می مونی با چند تا اموزشگاه که خدمات رایگان بهت ارائه میدن خوش باشی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط هابيل  | 

 

  • يك روز به اين نتيجه رسيد كه ديگه دست از سر خلقتو وجود برداره وتازه اونموقع بود كه فهميد خيلي دير شده چون به دار دنيا هيچ هنري نداشت وتنها هنرش هم همين بي هنري بود كه ديگه تصميم داشت خودشو از دستش خلاص كنه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:44  توسط هابيل  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط هابيل  | 

  • من كه گفتم از اولشم خلقت ما اشتباه بود حالا كي جمع مي كنه اين همه گند كاريو يعني تو ميگي يه گندم ارزششوداشت .مي دوني چرا اين حرفو ميزنم به خاطر اين دلتنگي لعنتي
  • به خاطر هراس عجيبي كه دارم براي چيزاي كه نمي دونم چطور شد همرو فراموش كردم .
  • به خاطر تنهايي كه نميدونم ميخوامش يا نه؟
  • حالا تو ميگي چي؟ بريم سراغش بگيم غلط كرديم موافقي ؟
  • اخ چقدر دلم مي خواست نبودم هيچي نمي دونستم وحس نمي كردم مي دونم كه با اين اصلا موافق نيستي
  •  حالا تقصير تو بود يا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يا اون!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:36  توسط هابيل  | 

بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:24  توسط هابيل  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط هابيل  |